34-203

دوتایی در سکوت زل زده بودیم به دکتر که عینک مطالعه شو به چشم زده بود و با دقت داشت پرونده پزشکی رو میخوند.

بعد از دقایقی که خیلی طولانی گذشت، عینکشو برداشت و رو کرد به دوستم و گفت: غده خیلی کوچیکه، فقط جاش کمی بده. که اون هم جای نگرانی نیست. ایشالا با این دارویی که میدم خوب میشه...

دوستم که تا اون لحظه ظاهر محکم و قوی خودشو حفظ کرده بود، با شنیدن این حرف یهو طاقتش تموم شد و بغضش ترکید...

وسط گریه به سختی و بریده بریده به دکتر گفت که همه ی متخصص ها پدرش رو جواب کردن و این تنها راه باقی مونده ست... گفت که پدرش به شدت نا امید و افسرده ست...

دکتر هم خطاب به من و با کمی عصبانیت گفت: خب این کارا باعث میشه بیمار روحیه شو از دست بده... ینی چی؟!... به جای انرژی مثبت دادن خودتون هم قطع امید کردین... این ناخوداگاه رو بیمار اثر میذاره... از اسم سرطان یه چیز وحشتناک برای خودتون ساختید و ترسیدین... شماها باید اول روحیه خودتونو حفظ کنید تا بتونید به بیمار کمک بدید...


برای من که سالها بود دکتر رو میشناختم این رفتار فقط یک معنی داشت... به شدت از دیدن حال بد دوستم بهم ریخته بود و طاقت گریه شو نداشت...

...


وارد خونه شون که شدم قلبم داشت از جا کنده میشد... احساس میکردم نفسم داره بند میاد...

منو که دید، سرشو از رو سینه ی پدرش بلند کرد و وسط هق هق گریه، بریده بریده گفت: من امید داشتم... من جلوی همه ی خونواده م وایسادم... گفتم خوب میشه... دکتر گفته بود خوب میشه... توام بودی... توام شنیدی... مگه دکتر نگفت چیزی نیست... پس چی شد؟!...

...


عاقلانه نبود... میدونم... ولی... وجودم انگار پر از خشم بود... 

گوشی رو برداشتم و زنگ زدم مطب و به منشی گفتم: به دکتر بگین پدر دوستم سه روز پیش فوت کرد...

تو دلم پر از خشم بود وقتی اینو گفتم... انگاری میخواستم به دکتر بگم، دیدی که نتونستی هیچ کاری بکنی؟!... دیدی که امید بیخود دادی؟!... دیدی گند زدی؟!...

...

دو سه هفته بعدش شنیدم که دکتر دیگه مطب نمیره...

به منشی زنگ زدم که خبر بگیرم، جواب درست نداد و فقط گفت: دکتر ضعف عمومی داره... چیزی نیست... براش دعا کن...

و یه ماه بعدش برام پیام فرستاد که: دکتر میگن برید پیش یه پزشک دیگه... من دیگه طبابت نمیکنم...

چندین بار تماس گرفتم و از منشی خواستم از دکتر اجازه بگیره بریم عیادت... 

اجازه نداد... به هیچ کس...

...


امروز ظهر... 

خبر کوتاه بود...

دکتر برای همیشه از بین ما رفت...

بر اثر سرطان... و ناامیدی... 

...


آخرین تصویرم از دکتر، چهره ی غمگینی ه که با عتاب داشت به دوست من روحیه میداد و ازش میخواست قوی تر باشه...

آخرین تصویرم از دکتر، چهره ی غمگینی ه که با عتاب داشت به خودش روحیه میداد و تلاش میکرد که قوی تر باشه...

...


امروز منشی پشت تلفن با گریه گفت: دکتر روزای آخر تو مطب تنها که میشد اشک میریخت... خسته بود... غم بیمارهاش غمگینش میکرد... دیگه تحمل نداشت... هربار که میدید نتونسته به یه بیمار کمک کنه خسته تر میشد... و رنجورتر از این بود که بخواد با بیماری خودش مبارزه کنه...

...


و حالا من موندم و حس پشیمونی شدید... من موندم و یه ای کاش... ای کاش که هیچ وقت اون خبر فوت رو نمی رسوندم... که قطعا یه خبر رسوندن معمولی نبود... شاید ظاهرش بود...ولی باطنش نه...

احساسم پشت اون خبر چیز دیگه ای بود... انگار چیزی از جنس دل سوزوندن... 

...

هیچ وقت نخواید دل بسوزونید... هیچ وقت نخواید بدجنسی کنید... 


حالا هی آدما بیان بگن: طبیعیه که پزشک از حال بیمار خبردار بشه... لازمه که پزشک در جریان میزان اثر بخشی داروی تجویزیش باشه... تو کار درستی کردی... 

من که میدونم... من که خودم میدونم احساسم تو اون لحظه چی بود...

نکنه... نکنه باعث شده باشم یه شمعی تو دل دکتر خاموش بشه...


منبع این نوشته : منبع
دکتر ,بیمار ,امید ,روحیه ,میشه ,دوستم ,عتاب داشت ,روحیه میداد ,دکتر، چهره ,آخرین تصویرم ,چیزی نیست

34-201


ناکام از یافتن لنت و خوشحال از پیدا کردن چند متر سیم و دوشاخه و ماده گی و سه راهی، برگشتم تو سالن و خواستم غنائمم رو بهش نشون بدم که دیدم پیچ گوشتی به دست زل زده به کلید برق و بی حرکت مونده... 

صداش کردم: اینا رو ببین!... تکونی خورد و به خودش اومد و بلافاصله پشتشو کرد بهم و اشکاشو پاک کرد... 

یه لحظه دستپاچه شدم و نمیدونستم به روی خودم بیارم یا نه... پرسیدم: توام چایی میخوری؟!... با صدای گرفته گفت: آره بریز...

چند دقیقه ای بالاسر کتری و قوری معطل کردم تا خودشو جمع و جور کنه. از طرفی داشتم فکر میکردم که چطور از این حال درش بیارم...

ظاهرا در تمام مدتی که من داشتم تو کمد ابزار اتاق عقبی و قفسه ی چوبی اتاق وسطی دنبال لنت برق میگشتم، اون مشغول پیچ کردن قاب کلید و پریزها بوده و ریز ریز اشک میریخته...

یادم اومد که قبلا بهم گفته بود که همیشه این کارا رو تو خونه شون همراه پدرش انجام میداده... میگفت: هرموقع یه ابزاری میخواستم دست بگیرم صدا میزدم: بابا...

اصلا شاید به همین خاطر ه که تو این هفت ماهی که پدرش دیگه نیست، دست به اره و دریل نبرد و هیچ چیز جدیدی نساخته...

راستش خودمو تو اون لحظات سرزنش میکردم به خاطر خراب کردن حالش...

با دو تا لیوان چایی از آشپزخونه بیرون اومدمو با خوشحالی ازش تشکر کردم که بالاخره بعد از دو سال که از نقاشی دیوارهای کارگاه میگذره، قاب کلید پریزا بالاخره وصل شد...

و یه برگه برداشتم گفتم: بیا بنویسیم برای پنجشنبه دیگه چیا لازم داریم... 

لیست رو با هم نوشتیم و اونوقت سر اینکه هر کدوم از بچه ها کجا بشینن و اصلا به بچه ها شماره صندلی بدیم و بگیم هر کی سر جایی که ما تعیین کردیم بشینه و اون دو تا دخترا که با هم قهرن حتما جلو روی هم باشن و اون پسره که ازش بدمون میاد گوشه سالن رو زمین و استاد بهتره کجا باشه و اینکه حالا چی بپوشیم؟ و خوراکی چی آماده کنیم و یا به بچه ها مسج بدیم و مثل تورهای گردشگری بگیم خوراک سبک و لباس گرم همراهتون باشه، کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم...


منبع این نوشته : منبع

34-197

بعد از سفر یک هفته ای برگشته بود و جوجه با کلی ذوق، قبل از اینکه بابا کتشو در بیاره، انگشت بابا رو گرفته بود و برده بود رو جاجیم کوچیک گوشه ی اتاق خواب نشونده بود تا باهم بازی کنن... اونجا محل اختصاصی جلسات خصوصی جوجه و باباست...

وسط خوندن هزار باره ی کتاب میوه ها، بابا صدام کرد و خواست در کیفشو باز کنم و اون بسته ای که توشه بردارم... خب بابا تخصص داره تو گرفتن سوغاتی های عجیب غریب!...

در کیفو باز کردم و دیدم تقریبا دو سوم کیف رو یه بسته بزرگ پیاز های کوچولو پر کرده!...

با حیرت به بابا گفتم: اینا دیگه چی ن؟!!!...

...

دیروز ظهر همه ی گلدونای خالی خودمو و گلدونای مادر جوجه و گلدونای دوست و فامیل که بهم سپرده بودن براشون گیاه بکارمو با یه گونی سی لیتری خاک بردم پشت بوم و بعد سه ساعت، موفق شدم حدود هفتاد تا از پیازها رو بکارم... 

و فک کنم هنوز همینقدر دیگه هم تو یخچال باقی مونده باشه... 

ضمن اینکه بیست سی تا رو هم تقسیم کردم و بردم دادم به چندتا از دوستام...

...


و حالا من و جماعتی چشم انتظار سبز شدن و گل دادن نرگس هامون هستیم...



پ.ن

نصفه شب مهربان دوستم مسج داد که: از این به بعد تو دعاهات نرگس های ما رو هم دعا کن گل بدن! :))

نوشتم: باشه... راستش برای نرگسای خودمم امروز آیت الکرسی خوندم فوت کردم بهشون!


پ.ن.2

دیروز تو پشت بوم حسابی سردم بود و همش میترسیدم اون نرگس های بالقوه هم سردشون بشه و سینه پهلو کنن!


پ.ن.3

گیاه بگونیای گوشه اتاقم سالهاست گل نداده، چون احتمالا هیچ وقت تغییر فصلو نفهمیده! بس که همیشه دماش ثابت بوده!


پ.ن.4

من از اون مامانای اولترا حمایتگر بچه اسپویل کنم!


منبع این نوشته : منبع
نرگس ,گلدونای ,جوجه

34-189

بابا رفته سفر،

مامان هم رفته پیش عمه خانم،

برا همین زنگ زدم دکی بیاد پیشم...

داشتیم حرف میزدیم و من بافتنیشو گرفته بودم دستم یه کم براش ببافم که یهو دلم هری ریخت!...

با چشای گرد همدیگه رو نگاه کردیم و همزمان پرسیدیم: توام؟!...

پسر دایی تو گروه نوه ها مسج فرستاد: عزیزان زلزله!...

و یکی یکی همه سر و کله شون پیدا شد و گفتن که حسابی ترسیده ن... پسر دایی کوچیکه از اون سر ایران گفت: نگران شم؟!... بهش اطمینان خاطر دادم که زنده ایم!...

بعد مامان پیام داد: ترسیدی؟!... گفتم یه کم!...

و بلافاصله دادا تماس گرفت و با صدای خوابالود گفت: زلزله بود؟!...

و تازه شبکه خبر زیر نویس کرد...

...


الان دادا و گلی اینجان... دادا میگفت سر شب با یه سردرد وحشتناک خوابیده بودم و بعد چنان پریدم که حالا کتف و گردنمم گرفته و داغونم... دلم براش سوخت... خیلی طفلکی شده قیافه ش... 

...

به گلی لباس دادم، به دادا آب قند و مسکن.

لپ تاپ و تبلت دکی رو گذاشتم نزدیکمون.

تشک هامونو جابجا کردم که زیر لوستر و دم پنجره نباشیم.

هندزفری و پاوربانکمو گذاشتم کنار بالشم. 

شناسنامه ها و کارت بانک ها رو گذاشتم تو کیف دستیم و یه مانتو و روسری رو دسته مبل.

به خودم فحش دادم که چرا ظرفای شامو نشستم!

و به این فکر میکنم که بعده نماز صبحانه بچه ها رو آماده کنم.

...

یهه ساعت پیش که رفتم پایین تا در رو برای دادا و گلی باز کنم، پشت سرم قفل نکردم... نه در حیاطو و نه در راهرو... که اگه یه وقت اتفاقی افتاد همسایه ها گیر نیفتن...

و حالا توهم دزد هم زدم!...

:|


ینی خدا نکنه بیفتی رو دور افکار منفی...


پ.ن

خوابم پریده خب!


منبع این نوشته : منبع
دادا ,گذاشتم

34-187-2

دیشب خواب دیدم که بعد از یه دعوای اساسی با آقا سنگی که نهایتا منجر به شنیدن کلی توهین و تحقیر از سمت اون و قهر کردن و رو گردوندن من ازش شد، از مغازه بیرون اومدم و شروع کردم یه مسیر طولانی رو از جایی حوالی شرق پیاده گز کردن به طرف خونه... که احساس کردم کفشم داره اذیتم میکنه... کفش چرم قهوه ای که تازه خریده بودم و حسابی براش پول داده بودم...

رفتم تا عوضش کنم. آدما برای خرید از مغازه ای که تو یه چادر رو زمین چمن برپا شده بود، نوبتی وارد میشدن. 

به من که رسید گفتم که کفشی که دیشب خریدم، لنگه ی راستش داره اذیتم میکنه و وقتی اشاره به کفشم کردم، دیدم کفشم عوض شده... مونده بودم حیرون که این کفش آبی از کجا اومد؟... من که کفش قهوه ای پام بود!!

بعد فروشنده با این حال رفت و یه لنگه کفش آبی پای راست آورد و وقتی پوشیدم دیدم تو هر دو پام لنگه ی راسته... و تازه فهمیدم که از اول لنگه ها رو جا به جا پوشیده بودم که پام ناراحت بود...

از تو چادر بیرون اومدم و یاسی رو دیدم و ناخوداگاه ازش پرسیدم، این کفشای آبی مال تو نیست؟!... که معلوم شد صاحبشون یاسی بوده و من اشتباهی اونا رو پوشیده بودم...

کفشا رو بهش پس دادم و گفتم که خیلی زیبان... اونم گفت بیا ببرمت جایی که خریده بودم که هر رنگی دوست داشتی بخری! قیمتشم خیلی ارزونه!...

همراهش رفتم تو یه آپارتمان در محله ی کودکی های من...

یه آپارتمان به شدت شلوغ و بهم ریخته و پر سر و صدا که توش پنج تا دختر هم سن و سال خودم زندگی میکردن و هر کدوم به کاری مشغول. همخونه بودن و از ظاهر پیدا بود که به زور دارن تلاش میکنن دخل و خرجشونو برسونن. خیاطی، آرایشگری، صنایع دستی و از این جور کارا...

یکیشون یه بچه ی نوزاد داشت که من تا دیدم رفتم طرفش و داشتم باهاش بازی میکردم که از خواب پریدم...


پ.ن

...


پ.ن.2
پیام از این واضح تر؟!

پ.ن.3
:|

منبع این نوشته : منبع
لنگه ,کفشم ,پوشیده بودم ,خریده بودم ,اذیتم میکنه ,داره اذیتم ,بیرون اومدم ,داره اذیتم میکنه

34-187

با هر تکونی که زیر پتو میخورم یه صدای گومپی، پوفی، جیرینگی، تقی، چیزی میاد... و من هی قیافه ی پسر جغد همساده پایینی میاد جلو چشمم که میدونم هنوز بیداره و سرش تو کتاب...


اولیش شسوار بود که گومپی از رو تخت افتاد پایین... یادم باشه صب بلند شدم سیمش نگیره به پام...


بعد از جلسه دفاع ری، یکراست اومدم خونه. بس که دلم شور مشقامو میزد... 

سر ناهار برای مامان از جلسه ی دفاع تعریف کردم. از ری که امروز خیلی خوب و مایه افتخار و غرورم بود... از دوستام و دوستاش که دیدنشون همیشه شادم میکنه...


دومیش دسته کلیدم بود که خورد زمین و جیرینگ صدا داد... باید صبح بذارمش تو کیفم. یه وقت پشت در نمونم...


یه واگیره رو به قول دوستم کوبیدم. خوب شد... یک ساعتی طول کشید... واگیره دومو که شروع کردم انگشتام دور قلم قفل شده بود. باز نمیشد... برا واگیره سوم، چکش رو که دست گرفتم کتف راستم شروع کرد به سوزش و پشت سرش سردردم شروع شد...

من چرا با وجود اینکه سالهاست گردن درد دارم ولی همه ی کارام یه جوری ن که همیشه کتف و گردنم باید درگیر باشن؟!...


سومیش یه کپه لباس بود که پوف از ته تخت افتاد زمین...


دکی شااااد و پرانرژی و با لبخند سبد گل رو دستش گرفته بود و با ذوق پیش پیش میرفت سمت ساختمون دانشکده که یهو برگشت و گفت: واقعا هیچ چیز لذت بخش تر از گل بردن برای جلسه دفاع دوستت نیست...

بهش گفتم: علم زده!... منو انگار با یه کش بستن به سر در ورودی که هر چی ازش دور میشم و سمت ساختمون دانشکده میرم، انگار نیرویی که داره منو به سمت مخالف میکشه بیشتر میشه... الان فقط میخوام از اینجا در برم!...


احتمالا یه روسری هنوز مونده... که امیدوارم سر نخوره و صبح چروکیده شو رو زمین نبینم... 


چرا غضنفر جلسه ی دفاع من استاد مشاورم بود؟!...

چرا این خاطره ی لعنتی اینقدر تلخه؟!... 


واقعا این بالش های هوشمند رو کاهش گردن درد تاثیر دارن؟!... چند وقته دارم بهشون فکر میکنم!...




منبع این نوشته : منبع
جلسه ,دفاع ,واگیره ,زمین ,ساختمون دانشکده ,جلسه دفاع

34-185-3

صبح، با صدای: عمه عمه عمه! پشت سر هم هوشیار شدم... بعد انگشت جوجه رفت تو چشمم... بعد که دید فایده نداره صورتشو چسبوند به صورتم و داد زد آااابه!...

چند دقیقه بعد، با یه چشم باز و یه چشم بسته، نشسته بودم کنار جوجه، وسط اتاقی که به قول مامان زلزله ی دوازده ریشتری به خودش دیده بود و  مراقب بودم که در جریان انتقال آب، از این کاسه به اون کاسه و مجددا از اون کاسه به این کاسه، کف اتاقو خیس نکنه...

آبو خالی میکرد و بعد کاسه خالی رو همونجوری سر و ته میاورد بالا و به آخرین قطره هایی که از لبه ش چکه میکرد خیره میشد و بعد یهویی از ذوق جیغ میزد...

هم دادا و هم بابای جوجه صبح زود رفته بودن سر کار. انگار نه انگار که همه جا رو تعطیل کردن... تا شب دلم براشون شور میزد... هی گزارش آنلاین آلودگی هوا رو چک میکردم و هی زنگ میزدم و مسج میدادم که امروز آلوده ترین روز تهرانه... لااقل شیر بخورید... ماسک بزنید... فعالیت شدید نکنید...

از اون همه ترس و تصمیمات متحولانه و متهورانه ی دیشب چیزی باقی نمونده بود...

و بعدازظهر وقتی شروع کردیم به درست کردن دسر برای مهمونی شب یلدا، زندگی عادی عادی بود... و تنها چیزی که منو یاد اون "تکون" مینداخت کوله پشتی ها و لباس های تلنبار شده روی تختم بود...


پ.ن

دارم فکر میکنم که اگه من روز دیگه ای غیر از سی و یکم به دنیا میومدم، خل میشدم از رند نبودن حساب روزهام.

امروز اول دی درست شش ماه از سی و سه سالگی گذشت.

امیدوارم شش ماه بعدی رو خیلی پربار و با دستاورد خوب به پایان ببرم. 



منبع این نوشته : منبع
کاسه

34-185-2

همه ی اون داستان های مربوط به جاهای ایمن خونه و مثلث حیات و اینا کلا از ذهنم پاک شد. 

ترسیده بودم...

واقعا ترسیده بودم...

احساس میکردم در مقابل قدرت طبیعت هیچی نیستم... هیچی...

اولین کاری که کردم خوندن اون آیه سوره ی فاطر بود که هر شب قبل خواب، بعد از جریان کرمانشاه میخونم... و استغفار... و فکر اینکه تموم شد... و به این فکر میکردم که تا امروز صبح میترسیدم مادر و پدرم به خاطر آلودگی هوا جونشون به خطر بیفته و حالا یه اتفاق بدتر ممکن بود رخ بده...


تلوزیون رو که روشن کردیم فهمیدم که این تکون با اون همه هول و ولا، در مقابل کرمانشاه و بم و... هیچی نبود تازه...


مامان زنگ زد بچه ها برگردن... دادا و گلی با یه کیف از وسایل ضروری، رنگ پریده از راه رسیدن... گرچه که موقع زلزله تو ماشین بودن و هیچ تکونی رو نفهمیده بودن، ولی از توصیف همسایه ها و دیدن مردم تو خیابون حسابی بهم ریخته بودن...

و نیم ساعت بعد هم، جوجه پیچیده لای پتو رسید...


خیالم راحت سد که هر اتفاقی بیفته، لااقل خانواده م همه همینجان...

من تختمو دادم به گلی، مامان بابا هم تختشونو دادن به جوجه اینا.

نمیدونم دادا واقعا کار داشت یا میخواست نخوابه، لپ تاپشو روشن کرد و نشست تو هال و ما سه تا هم جلو تلوزیون روشن خوابیدیم...

...

به نظرم موقعیت پیچیده ای بود. واقعا نمیشد کاری کرد. ممکنه بود هر لحظه اتفاق بدتری بیفته... و از طرفی ممکنه بود اون چند تا کوله پشتی و لباسای گرمی که گذاشته بودم دم در، و شلوار بیرون و بلوز گرمی که تنم بود، به هیچ کار نیاد و اصلا احمقانه باشه...

و همه ی اینها به اضافه فکرای عجیب غریبی که از تصور نزدیک بودن مرگ به سرم زده بود...

کلی کار که نکرده بودم...کلی حرف که نزده بودم... کلی بدهکاری به خودم... 


شب بدی بود... شب خیلی بد...


منبع این نوشته : منبع
روشن ,هیچی ,واقعا ,ترسیده بودم

34-185

شاخص تعیین آلودگی هوا برای من، وضوح تصویر برج میلاده تو قاب پنجره...

دیشب که خسته و کلافه از شب نشینی یلدایی خونه ی پدربزرگ جوجه برگشتیم، چشمم خورد به میلاد فول اچ دی. 

لباس گرم پوشیدم و رفتیم پیاده روی...


جوجه داشته شیر میخورده که یهو تخت لرزیده...

مامانش حسابی هول کرده بوده و انگار ترس رفته بود تو جون جوجه...

دیروز بداخلاق ترین و نق نقو ترین و رو مخ ترین جوجه ی عمرش بود! و تازه شب همه ی اون حال بدی ها رو با خودش آورده بود تو مهمونی و...


دیشب موقع پیاده روی، تو خیابون خلوت حس آرامش پس از طوفان داشتم...

آرامش پس از زلزله...


بابا هیچ وقت آدم غرغرو نبوده، ولی شکایت های چند روز اخیرش و سردردهای مدامش از آلودگی هوا، حسابی نگرانم کرده بود.

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که یه دستگاه تصفیه هوا برا خونه لازمه...

و این در حالیه که در بی پول ترین روزهای زندگیمم... طوری که یه هفته تو خونده موندن به خاطر آلودگی هوا، زیرش پول کرایه تاکسی نداشتن بود...

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که عجالتا یه وامی بگیرم، تا بعد که خدا بزرگه... 

خلاصه که رفتم و دستگاه رو خریدم و آوردم خونه. و تا مامان برسه، مبلا رو بر اساس جایی که برای دستگاه در نظر گرفته بودم جابجا کردم و گردگیری و جارو و...

خوشحال بودم حسابی. 

مامان که رسید خونه گفتم این هدیه تولد گذشته ی شما و نیومده ی باباست از طرف ما بچه ها...

و کلی هم ازش غر شنیدم که چرا گذاشتم بچه ها اینقدر خرج کنن... و خب طبیعتا اصل ماجرا رو هم نگفتم...

فقط زنگ زدم  به بچه گفتم که لااقل همه برای شام جمع شیم...


خلاصه، شب تازه رفته بودن و ما سه تا، من و مامان و بابا، هر کی یه ور خونه سرش تو گوشی بود و من داشتم دستور دسر کدو حلوایی رو برای مهربان دوستم مینوشتم که همه جا لرزید..



منبع این نوشته : منبع
خونه ,جوجه ,دستگاه ,رسید ,حسابی ,آلودگی ,ذهنم رسید ,تنها چیزی ,آلودگی هوا،