35-122

زنگ درو زدم و تصور کردم که چجوری از جاش پا میشه و عصا شو برمیداره و میاد سمت آیفون... خیلی طول کشید تا در باز شه...

بدو بدو پله ها رو بالا میرفتم و در همون حال شماره مامانو گرفتم که بگم رسیده م... گفته بود ساعت هفت و نیم اونجا باش و من یک ساعت دیر کرده بودم و حالا یک دقیقه زودتر هم غنیمت بود!

مامان گفت بابا نیم ساعته داره زنگ میزنه با مامانی صحبت کنه ولی تلفن مشغوله... ترسیدم... پله ها رو دو تا یکی کردم و وقتی رفتم داخل دیدم گوشی دستشه... منو که دید به اون ور خط گفت: نوه عزیزم اومد الان... اونم سلام میرسونه...

و بعد از دو سه تا تعارف و قربونت برم و اینا گوشی رو قطع کرد و سرشو گذاشت رو دستشو چشماشو بست...

پرسیدم: خوبین؟!

گفت: نه... دارم میمیرم...

رنگش پریده بود و به سختی نفس میکشید.

پرسیدم: شام خوردی؟... 

نخورده بود...

شماره بابا رو گرفتم و گوشی رو دادم دستش و پریدم تو آشپزخونه که غذا رو گرم کنم.

داشت برای بابا آه و ناله میکرد و میگفت منو ببرید بیمارستان و یه خاکی به سرم بریزید... من دارم میمیرم و...

چند دقیقه بعد صدام کرد گوشی رو گرفت طرفم که بابات کارت داره...

صدای بابا حسابی مضطرب بود. معلوم بود که مامانی کلا انرژیشو تخلیه کرده!

بهش گفتم حواسم هست و الان اوضاع رو ردیف میکنم.

سر راه که داشتم میومدم یه بسته قرص آرامبخش گرفته بودم. با یه لیوان آب قند و گلاب بهش دادم و گفتم: بابا گفته این قرصو بخورین و براتون خوبه...

هی میگفت خدایا مرگ منو بده راحتم کن... و در همون حال هم داشت سعی میکرد آمار قرصه رو در بیاره که چیه و برای چی خوبه و...

پرسیدم: تلفن کی بود؟... 

و فهمیدم که خاله جون، خواهرش، پشت خط بوده و بهش گفته دخترش چند روز پیش یه جراحی داشته و همین باعث شده بود مامانی حسابی نگران بشه و درجا نفسش بگیره و بپوکه!... 

ازش خواستم آروم باشه و نفس عمیق بکشه...

مامان عصری بهم گفته بود: حواست باشه سردی بهش ندی...

غذا رو کشیدم و به جای سالاد و ماست، یه کم سبزی و انگور کنارش گذاشتم و براش بردم.

بعد هم چایی تو قوری رو خالی کردم و بجاش به خشک و گل محمدی و دارچین ریختم تو قوری و دم کردم....

قبل اومدن تو کارگاه شام خورده بودم، ولی یه کم غذا هم برا خودم کشیدم که تنها نباشه و تلوزیونو روشن کردم و سعی کردم داستان فیلمو براش تعریف کنم... البته که با تغییر کامل! بدون قتل و خونریزی و خیانت!... همه چیش گل و بلبل...

حواسش کم کم پرت شد و این موفقیت خوبی بود!

دمنوش به بعد شامشو که خورد دیگه کاملا سرحال شد. اصلا انگار نه انگار!...

یاد بابا افتادم و زنگ زدم بهش. گفتم همه چی تحت کنترله و مامانی حالش خیلی خوبه!

فک کنم بابا ده باری ازم تشکر کرد!... اصلا تا حالا اینجوری ندیده بودمش.

بعد یادم افتاد که سر راه از وانتی کنار خیابون یه کم زالزالک گرفته بودم!... شستم و ریختم تو بشقاب و براش بردم... وقتی دید با تعجب گفت: میدونی چند ساله زالزالک نخوردم؟!... و یهو شروع کرد به خاطره تعریف کردن از درخت زالزالک ته باغ و بعد رسید به باغچه ش که توش سبزی و لوبیا و پیاز و سیر و کدو میکاشت و تا یازده شب با هیجان یک ریز حرف زد تا دیگه کم کم خوابش گرفت...

حالا هم آروم خوابیده...

مامان نیم ساعت پیش زنگ زد و گفت بابات رنگش مثه گچ شده بود. نمیدونی چقدر حالش بد بود. تو که گفتی مامانی حالش خوبه خیلی خوشحال شد و یهو دلش آروم شد.

...

هعی...

فقط همین...


منبع این نوشته : منبع
گوشی ,گفته ,خوبه ,آروم ,براش ,حالش ,براش بردم ,گرفته بودم ,دارم میمیرم

35-111

بدنه ی متر فلزی رو گرفت دستش و سر مترو داد به من. بعد یه کم ازم فاصله گرفت و گفت: عمه! عبق! عبق!

دلم ضعف رفت.

عقب عقب رفتم... من رسیده بودم وسط پذیرایی و اون جلو در آشپزخونه بود که دیگه متره رسید به تهش...

یه کم متره رو کشید دید که گیر کرده.

بعد یه نگاه بهم کرد... بهش گفتم: عمه ولش نکنیاااا... 

 با لبخند شیطنت آمیزی مترو رها کرد!...

نوار فلزی با صدای زیاد و به سرعت داشت جمع میشد و بدنه ی متر به سمتم میومد که در آخرین لحظات جاخالی دادم... از کنارم رد شد و قبل از خوردن به شیشه ی روی میز پشت سرم، دوباره اومد به سمتم و بعد رفت سمت تلوزیون و نرسیده بهش برگشت و یه لحظه بعد تو دستم کاملا جمع شد... 

حقیقتا خودم هم انتظار همیچین هیاهویی رو نداشتم!... 

وقتی مطمئن شدم هیچی آسیب ندیده تازه نفس حبس شده مو رها کردم و جوجه رو دیدم که با چشمای گرد جلو آشپزخونه خشکش زده و شاهد این سر و صدا و حرکات سریع بوده...

بعد یهو انگار که تازه خون به مغزش رسیده باشه از خنده ریسه رفت و دوید اومد سمتم که مترو ازم بگیره...

بعد از اون حدود بیست بار دیگه این حرکت رو تکرار کرد و هر دفعه هم کلی خندید!

.

خلاصه اینم از بازیهای بیخطر(!) من و جوجه!



منبع این نوشته : منبع
سمتم ,مترو

35-103

کلاس که تموم شد اذان مغرب بود.

وسط جمع کردن وسایل، بلند گفتم: استاد نماز میخونید؟

استاد یه نگاهی به بچه ها کرد که همه با صدای من چند لحظه ای ساکت شدن و منتظر جواب بودن.

سر تکون داد که آره.

تا وضو بگیرم و برگردم، صف جماعت رسیده بود تو راهرو.

بعد نماز گوشی رو روشن کردم و دیدم مامان پیام داده که شام میره خونه ی مادربزرگ جوجه.

سرم به شدت درد میکرد و یکی دو جای دیگه م باید میرفتم. 

کارم که تموم شد دیدم ساعت هفت و نیمه. از یه طرف حسابی خسته بودم و از طرفی دلم لک زده بود برای جوجه!

و برای دیدنش، با اون لوکیشنی که مامان داده بود، یعنی تو اوج ترافیک باید از شرق دور میرفتم به غرب میانه!...

بهشون نگفتم که ممکنه برم اونجا. چون ممکن بود وسط راه پشیمون بشم و نرم!

اسنپو چک کردم و بعد از دیدن قیمت، خطهای تاکسی و اتوبوس و مترو رو بررسی کردم و سر آخر افتادم تو مسیر مترو.

بعد از چند تا خط عوض کردن میونه ی راه کرج پیاده شدم و از روی تصویر گنگی که از آدرس داشتم یه تاکسی سوار شدم و جایی که تصاویر به نظرم آشنا رسید پیاده شدم!... با خودم تصمیم گرفته بودم که زنگ نزنم و آدرس نپرسم...

و اینطوری شد که بعد از نیم ساعت سه ربعی فرخوردن تو محله شون، ساعت از نه و نیم گذشته بود که بالاخره زنگ خونه رو زدم... خسته و از پای فتاده...

پله ها رو داشتم سینه خیز میرفتم بالا که صدای خنده ی جوجه رو شنیدم...

وقتی رسیدم به طبقه سوم، دیدم وایساده تو قاب در و میگه عمه بیا بیا!... و در میان حیرت همگان که تو چطور شده اومدی و از تو بعیده و اینا، دستمو گرفت و برد سمت سفره ی غذا که رو زمین پهن شده بود...

نشست و دستشو زد رو زمین کنار خودش و گفت: عمه! اینجا!

و بعد بلند رو به همه گفت: عمه دون ه من!...

.

دلم ضعف رفت و همه خستگیم ناپدید شد!...


منبع این نوشته : منبع
ساعت ,میرفتم ,جوجه

35-99

همیشه روزهای منتهی به کلاس پر از استرس و انقباض عضلات سر شونه و سر دردم!

هیچ تغییری هم نکرده تو این یک سال.

استاد بزرگ هربار سر کلاس بسیار بسیار خسته میشه و همین باعث شده که از اصرار برای ادامه کلاس، ولو دو سه ماه یه بار هم منصرف شم.

استاد کوچیک هم که جواب نمیده و هر چی ازش میپرسیم کلاس رو ادامه میدین یا نه، میگه پنجاه پنجاه ست...

ما هم انگار که داره خان (خوان) رحمت برچیده میشه، بدو بدو طرح های جدید رو زخمی میکنیم و یه هندونه و یه خربزه و یه طالبی رو با هم برداشتیم و موندیم سرگردون... یه ذره رو این چکش میزنیم، یه ریزه رو اون و دلمون هم پیش سومیه...

تازه که داریم برای جلسه ی ماه بعد که آخریه، به طرح دیگری فکر میکنیم...

پروژه ی علمی تحقیقی مون در باب ساخت ابزار، همچنان ادامه داره و نیازمند دانش و تلاش بیشتر.

هنوز نتونستیم از مرزهای ابزار و امکانات موجود عبور کنیم!  



منبع این نوشته : منبع
کلاس

35-96

تو انباری، یه مجموعه شونزده جلدی موسیقی ایرانی بود که به کلی فراموشش کرده بودم.

خانم همساده پای پرواز یهو از خیرش گذشت و دادش بهم. مال همسر مرحومش بود...

حالا با همسر دومش داره سوئیس زندگی میکنه.


چند روز پیشا یهو یادش افتادم و رفتم از زیر کلی تاریخ معاصر ایران و اشعار صائب و شاملو و نوشته های جلال و دکتر شریعتی و یه دونه م ماهی سیاه کوچولو کشیدمش بیرون و آوردم کارگاه. 

نگاش میکنی مثل شونزده تا کتاب شومیزه که تو یه قاب چوبی حدود یک متری قرار گرفته. و هدیه اولین باری که دیدش فک کرد تفسیری چیزیه و اصلا توجهی بهش نکرد.

رو عطف هر جلد اسم منطقه رو نوشته. آذربایجان، بوشهر، کردستان، تالش، بلوچستان و...

وقتی کتابو باز میکنی، توش چهار تا نوار کاسته و یه کتابچه ی باریک کوچیک که توضیحاتی در مورد موسیقی اون ناحیه داده.


خلاصه اینکه، من امروز از صبح تا حالا دارم تو بوشهر چکش میزنم!


پ.ن

حریر؟ حوا؟ دانشگاه باز شد؟ اوضاع ردیفه؟ خوبید؟



منبع این نوشته : منبع

35-93

سه ماه اول سی و پنج سالگی، یه دستم قلم بود و یه دستم چکش و تو گوشم صدای تق تق تق...

هرچقدرم که از مدرسه متنفر باشی و بهش فکر نکنی و خوشحال باشی که قرار نیست صبح بری سر کلاس،

بازم شبش حس غریبی میاد سراغت...

مهربان دوستم برای پیام گذاشته که فردا اول مهره و ما دوستیمون بیست ساله میشه... 

چند شب پیش رفتیم مراسم عزاداری مدرسه و جوجه تمام مدت رو همون پله هایی که ازشون بیست سال پیش بالا میرفتم و سر میخوردم، بالا و پایین میرفت.

صدام میکنه عمه ی من!

از ظهر که صفحه ی اینستاگراممو باز کردم و اخبارو خوندم گلومو بغض گرفته و چند دقیقه یه بار اشکم سر ریز میشه...

عصری یه لحظه باد سردی اومد و صدای جابجا شدن برگها رو زمین رو شنیدم و تنم مور مور شد...

یاد آقاجون افتادم و خونه ش تو ده و تابستونا و این دم دمای آخر شهریور و این دفعات آخری که تو مهر اونجا بودم و اتاق زیر شیروونی و کتش که مدتها بعد از رفتنش هنوز به چوب لباسی آویزون بود و عمه خانم و... 

یاد اون سرمای سر صبح و صبحانه ی توی ایوون و صدای خانم همساده که با لهجه و تند تند حرف میزد و کمد مامان بزرگ و بوی آشپزخونه و اون صندوقچه ی خوراکی هاش و درخت گیلاس تو حیاطش...

یاد آقا و خانم همساده ی سر کوچه که بعد از ظهرا عین دو تا مرغ عشق مینشستن کنار هم رو سکوی جلوی خونه شون و اون وقتی که خانوم همساده رفت و آقای همساده قاب عکسشو میگرفت بغلش و مینشست روی همون سکو...

یاد اون کوچه که دیگه هیچ کدوم از آدماش نیستن...


.

انگاری امسال پاییز با تمام قوا ش اومده... 


.

پ.ن

داستان "پاتیل ها را لت میزنم" احسان عبدی پور رو هم که تو راه خونه داشتم گوش میکرد باید به حال هوای امروز اضافه کرد.


پ.ن.2

فقط یه زلزله میتونست یهو فضا رو عوض کنه...


منبع این نوشته : منبع
همساده ,خانم ,خونه ,صدای ,خانم همساده

35-86

چقدر خوبه وقتی یه کاری که مدت هاست داری بهش فک میکنی رو میری مثه آدم انجام میدی و از نتیجه ش هم راضی میشی!

...

الان خیلی جمله ی بدیهی ای گفتم.

میدونم.

فقط اینکه، یه ابزاری رو لازم داشتم برای کارم که هی باید منت این و اون رو میکشیدم تا برام بسازن. حالا خودم بعد از مدتها فکر کردن، یه راهی پیدا کردم برای ساختش.

استاد که عکسشو دید گفت خوبه. و من در همین مرحله ذوق مرگ شده ام و اومدم شادیمو اینجا سهیم بشم.

فردا باید براشون پست کنم تا از نزدیک تستش کنن.

و واقعا نمیدونم نتیجه در عمل چطوره... پیش فرضی هم سعی میکنم نداشته باشم، که دلم شور نزنه، یا از اون ور، یهو تو ذوقم نخوره!

عجالتا امشب و این لحظات و صدای هیجان زده ی استاد، که چجوری این کارو انجام دادین، رو عشقه! 

...

به هدیه گفتم: امروزمون با دیروزمون فرق کرد!


منبع این نوشته : منبع

35-85

داشتم ایمیل استاد رو میخوندم که بسیار هم دوستانه و محبت آمیز بود و بابت معرفی اون پزشک داشت ازم تشکر میکرد که گوشیم زنگ خورد  مامان از اون ور خط گفت با خانم فلانی رفته مراسم عزاداری امام زاده علی اکبر و دیده که اونجا یه سری وسیله خونه میفروشن برای خیریه و برای سه نفر جهیزیه کامل خریده!...

و من حیرون از این کار مامان، دیدم در باز شد و چند تا توریست اروپایی وارد خونه شدن و گفتن اومدن جزیره رو ببینن...

و بچه هاشون هم بیرون تو قایقن...

بچه هایی همه سبزه و سیاه و رنجور و ترسیده...

شک کردم نکنه قضیه آدم ربایی ه و همزمان هم ترس برم داشته بود که اگه اینو رو کنم چی میشه، که یهو یکی از میون جمعشون متحول شد و رو کرد به من به فارسی گفت که من خودم درستش میکنم و جلوی همه ی دوستاش وایساد و بچه ها رو از دستشون نجات داد...

بعد در یک بعد از ظهر دل انگیز زمستونی، دوتایی وارد یه کافه شدیم با دکوراسیون کرم شکلاتی و آجری و با هم قهوه خوردیم و بچه ها هم همراهمون بودن.

از کافه که بیرون اومدم عمو بزرگه رو دیدم که نشسته تو چمن ها و داره در مورد بوته ای با گل های قرمز با عمو کوچیکه صحبت میکنه و تاکید میکنه که اگر گل این گیاه رو بچینی و به کسی هدیه بدی، بسته به اینکه با چه روشی اونو جدا کردی، گلهاش پیش اون آدمه رشدشون به شکل متفاوتی خواهد بود و پیام متفاوتی به اون خواهی داد.

...

یعنی میخوام بگم در این حد مخم تو خواب پریشونه! چه برسه در بیداری!


منبع این نوشته : منبع

35-77

دو و نیم صبحه و هنوز خوابم نبرده...

عصری ساعت هفت از کارگاه زدم بیرون که زود برسم خونه و استراحت کنم تا سر کلاس فردا سرحال باشم...

ولی نتیجه اینکه ساعت شش صبح باید برم از خونه بیرون و هنوز نخوابیدم...

گیاه هویا م بعد از سه سال و نیم گل داد... *

عطرش پیچیده تو اتاق... و این تنها چیز خوبیه که تو این لحظه وجود داره...

...

جوجه عصری رفت مشهد...

مامانش بهش گفت میخوایم بریم یه جا که یه عالمه آدم هست. یه عالمه نی نی!

اونم درجا گفت: مامانی! بوپ!

که یعنی پس توپمو وردار!

...

کلافه م.



* هویا کارنوزا


منبع این نوشته : منبع

35-76

فردا که بگذره، میمونه سه جلسه دیگه.

دو تا با استاد بزرگ. یکی با استاد کوچیک.

کلاسمون آخر مهر قراره تموم بشه و این جمله خودش به تنهایی یه گیگ غم توش داره.

امروز لاجون و خسته از خواب پاشدم و تا الان که افتادم رو کاناپه گوشه کارگاه، هنوز سیستمم لود نشده. انگار فشارم پایینه.

...

بالشو گذاشت رو پای مامانش و سرشو گذاشت روش و گفت: مامانی! گصه! گصه!

مامانش گفت: باشه عزیزم. قصه میگم برات.

و شروع کرد: آی قصه قصه قصه!.. نون و پنیر و پسته!...

جوجه در جا گفت: نه! نه! نون و ارده!...



منبع این نوشته : منبع